تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

این پست را تقدیم می کنم به جناب آقای دکتر حمیدیان که با بینش عمیق و  راهنمایی های

بی دریقشان ، در بحرانی ترین لحظات زندگی ، دست من و خانواده ام را گرفتند ...

 

 

 

 

در سال  1974 ، مجله      Guid post

گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود.

ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد.

از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت،

می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت

یخ می‌زند و می‌میرد...

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند.

 می‌دانست وقت زیادی ندارد.

در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت.

دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد

و دستها و پاهای او را ماساژ داد.

مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم

به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت

 

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم.

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتو اند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید

نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.

فراموش نکنید : دستهایی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از دستهایی هستند

که تسبیح می گردانند...    

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody