تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

 

سلام؛ معبودم!

ساعت حدوداً یازده روز بیست و هشتم شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت بود

که تصمیم گرفتم این نامه رو برات بنو یسم، درست زمانی که باران می بارید ...

دم دمای صبح بود که رعد به تسبیح مشغول شد ( و یسبّح الرعد بحمده ...)

و برق دوباره در دل ما خوف و رجا انداخت ( هو الذی یریکم البرق خوفاً و طماً ...)

و خدا از آسمان آبی نازل کرد ( أنزل من السماء ماء ...)

‌هر وقت که بارون میاد من یاد دعای سوم صحیفه سجادیه می افتم،

تصویری که تو ذهنم میاد تصویر یه عالمه فرشته است که قطرات بارون رو توی دستای مهربونشون

گرفتن و به سمت زمین میان...

هرچی بارون تند تر میشه و شدید تر، انگار فرود فرشته ها و تعدادشو هم تو نظر من بیشتر میشه.

درست همون لحظه است که یاد داستان مادرم می افتم .

داستانی که وقتی بارون می بارید و رعد و برق میزد ...برایمان تعریف می کرد .

 اینکه فرشته ها دست خالی بر نمی گردن آخه به خدا قول دادن

به جای قطره بارونی که آوردن،‌آرزوی بنده ای رو با خودشون به عرش ببرن

تا خدای دلها برآورده اش کنه...

این طوری میشه که چشمام رو می بندم و دستامو می برم بالا...

خدایا! هدایت... ، پروردگارا! سلامت ...،‌ محبوبا! عشق...، ایزدا! قلبم ... دینم ... دنیام...

خدایا ! خانواده ام ... همسرم ، پسرم ... همسایه ام ... دوستانم...،‌ یا حبیب ! شفای مریض ها...

دوای درد  دردمندا ... ادای دین وام داران... از همه مهمتر، مهربانا ! ظهور بقیه الله ( عج ) ...

وقتی قطره های بارون فرود میاد، میشه ردیف و قافیه غزل خدا رو دید که به دل بنده ها وزن میده ...

آیا می تونم زیر بارون نرم و اشک شوق از چشمانم نریزه و اشکام با بارون پیوند نخوره ...

پ . ن .

امروز برایم نیک ترین روز خداست ...

 

 

عید سعید فطر بر تمام یاران آسمانی ام مبارک باد .

سبز باشیم و آزاده و سر بلند ...

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط م.گ.| |

 

 

 

التماس دعا ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody