تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

فصل سبز نيايش

بهار از راه می رسد .

نه تنها بهار خاک که بهار افلاک.

نسیم بهار رمضان نه تنها حیات بخش گل هاست که روان آفرین دل هاست .

رمضان ، فصل سبز دعا ست .

از ساقه های ترد دعاجوانه های سبز راز و شکوفه های سرخ نیاز در حال رویش است .

رمضان فصل دل های طوفانی است و دیدگان بارانی . 

فصل پنجره های نورانی است و حنجره های آسمانی .

رمضان فصل چکیدن دل هاست از دیده ها و موسم تراویدن ندا هاست  از گلوی سهراب ها . 

در رمضان غنچه های مشکبار بر لب های روزه دار رشک می برند و بر این حسرت اشک می بارند

مروارید شبنم در هر صبحدم شاهد این غم و گواه این ماتم است

در این ماه میهمانان خدا بر سر سفره " رضا "  از چشمه نور شراب طهور می نوشند

مست از می " الست " بر سر پیمانه صفا پیمان وفا می بندند

با ملایک دوشادوش گام بر می دارند و نوشانوش جام می زنند .

سرود سپید سحر ،  ترانه سبز رهایی است برای زنجیریان خاک .

هر سفره افطار سکوی مطار است برای پرواز به افلاک .

چه دلپذیر است سر بر دامان رمضان نهادن و شکوه خدایی را نگریستن و اندوه جدایی را گریستن ...

 

 

 فرارسیدن ماه مبارک رمضان ، ماه بهار تلاوت قرآن ،

 فصل سبز عروج به قلل رفیع عرفانی و ماه معراج را

به  دلدادگان مکتب راستین صداقت و انسانیت اسلام ناب محمّدی  مبارک باد.

 

                     

       سبز و ساده و خدایی باشیم            

             التماس دعا .                 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط م.گ.| |

 

 

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.

از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید:

«کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران  پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند،

 به کارهای بزرگ بگمار...

آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.

فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده،

عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

...

 

پ . ن .

وقایع تلخ امروز تاریخ پیامبر و فرزندانش را پیش چشمم زنده می کند ...

 

اینجا را بخوانید

 

سدحسن !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

متاسفم .

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت توسط م.گ.| |

 

اول :

( سلام )

 

 

شعبان ماه عيدها و عيد ماههاست

 

حلول ماه مبارک شعبان ماه عشق و رحمت

 

خداوندي و ماه ولادت سرور آزادگان جهان حسین ابن علی (ع ) 

 

 اسوه  عشق وادب و مردی ماه بنی هاشم ، اباالفضل العباس

 

سید السادجدین و زین العابدین ،علی ابن الحسین علیهم السلام

 

و ماه ميلاد بهانه خلقت مهدي موعود عج الله تعالی فرجه شریف

 

برهمگان تبریک و تهنیت باد .

 

 

دوم : 

 ( باز هم سقوط  )

 

 انا لله و انا الیه راجعون

 

الهی تنها تو حافظ جان بندگانت هستی

 

... 

 

سوم : 

 (گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا )

ما همه‌ آفتابگردانيم.

 

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست.

 

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد

اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ 

كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌

و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌ سوخت .

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد،

مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛

اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند.

او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.

او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد.

نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

 آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

 بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد،

 ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند

 و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند.

 و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم ، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟

آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند ، زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوييدمش ، بوي‌ خورشيد مي‌داد...

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه...

نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد،

نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

 آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

 

 

 

 

پ . ن:

امروز وارد سومین دهه ی عمرم شدم .

حس غریبی است ...

همین . 

        

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody