تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلة القدر . و ما ادریک ما لیلة القدر . لیلة القدر خیر من الف شهر .

 تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر . سلام هی حتی مطلع الفجر .

« ای چراغ روشن عالم امکان » چشم انتظار آمدنت هستیم .

امشب ... امشب ... امشب چه بخواهیم جز تو .

 تو را من چشم در راهم شباهنگام . بیا و چشم ما را به جمالت روشن کن .

بک یا الله . بک یا الله . بک یا الله ...

بمحمد . بمحمد . بمحمد ...

بعلی . بعلی . بعلی ...

بفاطمة . بفاطمة . بفاطمة ...

بالحسن بن علی . بالحسن بن علی . بالحسن بن علی ...

بالحسین بن علی . بالحسین بن علی . بالحسین بن علی ...

بعلی بن الحسین . بعلی بن الحسین . بعلی بن الحسین ...

بمحمد بن علی . بحمد بن علی . بمحمد بن علی ...

بجعفر بن محمد . بجعفر بن محمد . بجعفر بن محمد ...

بموسی بن جعفر . بموسی بن جعفر . بموسی بن جعفر ...

بعلی بن موسی . بعلی بن موسی . بعلی بن موسی ...

بمحمد بن علی . بمحمد بن علی . بمحمد بن علی ...

بعلی بن محمد . بعلی بن محمد . بعلی بن محمد ...

بالحسن بن علی . بالحسن بن علی . بالحسن بن علی ...

بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة . بالحجة 

یا حجة الله .

 یا بقیة الله ما را در یاب .

التماس دعا  

 

 

 

 

پس از شهادت حضرت علي ـ عليه السلام ـ بر اساس وصيتش فرزندان ارجمندش به پا خاستند

تا شبانه آن نازنین بدن را غسل دهند و کفن کنند و به خاک سپارند.

 پس از انجام غسل و كفن به دستور امام حسن ـ عليه السلام ـ

جز فرزندان اميرالمؤمنين و شماري از ياران خاص آن حضرت، همه برگشتند.

به فرموده ی امیر المومنین فرزندان آن حضرت تنها اجازه داشتند پشت تابوت را بگیرند

 و تابوت خود راه خود را بر دوش کسانی که نمی دیدند به پیش میرفت... و

از كوفه دور  می شد و بر سوي نجف (منطقه غري) رهسپار  گرديد.

در نقطه اي از آن سرزمين، جلو تابوت به زمين آمد و فرزندان آن حضرت 

پشت آن  تابوت مبارک را بر زمين نهادند.

برای قافله ی داغدار سوال پیش آمد که چه کسانی پیشاپیش تابوت مبارک را حمل کردند...

حجاب از چشمان  معصوم امام حسن (ع )  و امام حسین (ع ) کنار رفت وایشان

خود امیر المومنین را دیدند که پیش تابوت خود را بر دوش  مبارک نهاده بودند

و جبرئيل و ميكائيل  در دو سمت ایشان را مشایعت می فرمودند.

سپس امام حسن(ع) همان گونه كه پدر سفارش فرموده بود، بر آن پيكر پاك نماز خواند

پس از نماز، با جا به جا كردن خاك، آرامگاهي ساخته و پرداخته يافتند،

كه سنگ نوشته اي نشان مي داد كه آن قبر را حضرت نوح ـ عليه السلام ـ

براي بنده برگزيده و شايسته خدا، علي ـ عليه السلام ـ آماده ساخته است.

هنگامي كه بر آن شدند تا آن پيكر مقدس را به درون قبر برند نداي منادي را از آسمان شنيدند

كه مي گفت: آن بدن پاك را بر زمين پاك نهيد، كه دوست، مشتاق ديدار دوست است ...

 

 

 

آقا جانم : یا امام رضا !

ای آبروی ما ایرانیان

توی این شبهای قدر

وقتی حضرت حجت (عج ) به زیارتتان آمدند

سلام ما را به ایشان برسانید...

 

یاران آسمانی ام:

خیر ترین سرنوشت را برایتان  در شبهای قدر آرزومندم.

التماس دعا.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت توسط م.گ.| |

 

 

آقا جان سرتان سلامت ...

 

برایمان دعا کنین ای پسر غریب علی (ع )

 

یا علی بن موسی الرضی المرتضی

 

 

یا علی

 

ای امیر عاشقان

 

ای مولای بی کسان

 

ای امام بی دلان

 

ای شیر

 

مرد خدا و مردم،

 

رب النوع عشق و شمشیر

 

به کجا چنین شتابان...

 

دیگربه کدامین خرابه سر کشم تا شما را بیابم؟

 

در کدامین محراب نماز گذارم تا فدایی اتا ن شوم؟

 

در پشت درب کدام خانه بایستم تا کمرم بشکند؟

 

در کدامین چاه خویش را بیفکنم تا فغان ها و ناله هایتان مرا در هم شکند؟

 

ای معنای جوانمردی

 

ای معشوق الله

 

ای پدر ابو فاضل

 

ای امیر مظلوم

 

چگونه عاشقان خویش را در خواری رها می کنی؟

 

شما ستمی را بر یک یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی،

 

و اکنون،‌ مسلمانان را در ذمه یهود ببین.


و ببین که بر آنان چه می گذرد ...


ای صاحب آن بازو که «یک ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است»


ضربه ای دیگر!

 

از ما یتیمان و درماندگان  در خانه ات

 

دستان نوازشت را دریغ مدار

 

شما را به حرمت زهرا (س ) قسم می هم

 

...

 

آمیین

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت توسط م.گ.| |

 

 

 

سلام آقا جان

 سلام به شما که امام رئوف عاشقانی.

سلام به شما که شمس الشموسی وانیس النفوس

سلام به شما که باب الحوائجی و پادشاه طوس .

 

 

خوش به سعادت کسانی که الآن در حرم شما هستند.

خوش به حال دردمندانی که الآن دردشونو به شما میگن.

خوش به سعادت کسانی که الآن گرد ضریح مطهر شما می چرخند.

خوشا به سعادت آن دخیل...خوش به سعادت آن طناب...

خوشا دردی که درمانش شما باشین...

 

یا امام رضا...

اى امام هشتمين!

اى ضامن آهوان رميده!

 

 

آقاجان :

روسیاهیم را پیش شما نیاورم چه کنم؟

 شما را شفیع گناهانم قرار ندهم ،چه کنم؟

دردم را در حرم شما فغان نکنم ، چه کنم؟

 

 

 

آقاجان:

 سرم را بر دیوار نگذارم چه کنم؟!

دیوانه ‏وار گرد ضریحت نگردم چه کنم؟

مگر این جا را حج فقرا نام ننهاده اند؟

 دست من کوتاه از زیارت کعبه...

چقدر سرزمین طوس و این حرم نورانی و پر از برکت است...

چقدر خوان مهربانیتان گسترده!

ستون ستون ناله تا آسمان می‏رود

این جا معبد من است...

 کجا از خود کنده شوم جز درمشهد شما؟!

 

 

آه، ای دقایق جبروتی!

آه، ای بهشت‏های روشن!

ای سکوت‏های شناور در سیب ایمان!

 ای چراغ‏های از گُل، باران!

ای زمزمه‏های ملتهب و سوزان!

مرا روشن کنید

مرا از جا بکنید

مرا بسوزانید

 برایم دعای باران بخوانید

صلوات پونه ختم کنید

 برایم گره نیاز بزنید

نامم را به گوش گلدسته‏ها برسانید

با زبان نسیم، برایم قرآن زمزمه کنید

 

  

اینک منم!

نیمه روشنی از تاریک فرو مرده در خویش

که آمده‏ام به پای بوسی پسر غریب اما کریم فاطمه...

 

 

منم!

از خواب برخاسته‏ای که به زیارت باران آمده ‏ام

کجا بوده‏اند این لذّات روشن نورانی؟

کجا بودند این نردبان‏های نزدیک؟

 کجا بودند این سکوت‏های معنادار؟

این گام‏های شتابان چه می‏خواهند؟

 این دست‏های مطیع چه می‏خواهند؟

 

 

از تمام روزنه‏ها، صبح می‏وزد

صبح آینه‏های عقیق

صبح چشمه روشنی چلچراغ‏ها

صبحِ حرکات مواج دست‏ها

صبحِ نزول باران نیایش

صبحِ دریچه‏های باز

صبحِ بارش ابابیل

صبحِ سماع و سوختن

صبح مجاورت آفتاب و آینه

صبح مصاحبت یاسین و فاتحه

 پرندگی‏ام را به رخ تمام ابابیل‏ها می‏کشم

دیوانگی‏ام را در گوش تمام زمینیان جار می‏زنم

 سوختنم را تکلیف تمام پروانه‏ها می‏کنم

روشنی‏ام را قطعه قطعه در گوش بادها آواز می‏کنم

 

 

 

آقاجان :

مرا دریاب!

گناهکاری که اینک خویش را یافته است

بیچاره‏ای که اکنون به خویش رسیده است

دردمندی که خود را شناخته است

رنج کشیده‏ای که در جستجوی مهربانی است

 

 

صدایتان می‏زنم

 شما معيار سنجش صداقت هستى

 شما آسمان زلال دلها هستى

 

عشق...

پنجره فولادت را معنا مى كند

و دل به زيارت شما اوج مى گيرد

اى ضريح سراسر نور!

 با دلى آكنده از صداقتهاى تو

و چشمانى بر گل نشسته

به سوى تو مى آيم

 

 

اى بزرگ ترين واژه كلام!

ای رضای مرتضی!

 عروج آسمانى كرده اى

 و تمامى زائران ضريحت را

 به سوگ عشق نشانده اى

 كه همه سينه ها و همه جانها

شما را مى طلبند

حتی کلیمی ، مسیحی و اهالی کتاب دیگر

 که نا امیدانه سر بزیر افکنده

  به خانه ی شما آمده اند


آقا جان...مارا دریاب

 

 

یا امام رضا ...

 

 

 

 

 

 

 

تصویر سفره ی افطار در صحن حرم ملکوتی امام رضا (ع )

 

در شب میلاد کریم اهل بیت. 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط م.گ.| |

 

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

 

نقطه !

شاید روزی ،

سر خط

...


 

یاران آسمانی ام

 

 10روز به زیارت می روم .

 

همون جایی که می گن حج  فقراست .

 

همون حرمی که مثل حرم پیغمبر،هیچ زمانی از شبانه روز درش بسته نمیشه...

 

دارم میرم پیش امام مهربونم ...

 

دارم میرم با کوله باری از خستگی

 

دارم میرم شفای همه ی بیمارا رو ازشون بخوام

 

دارم میرم شفای بیمار عزیز دلمو، بابای مهربونمو ازشون بگیرم.

 

می دونم....می دونم کوله باری جز گناه ندارم.

 

دارم می رم به قصد طلب یاری .

 

می رم که دست پر برگردم .

 

آقامون خیلی بزرگواره که منو توی  این همه  تنهایی ، تو ی این همه مشکلات ،

 

 توی این (واقعه )...

 

لایق دونستن...

 

 

آقامون خیلی بزرگواره که من روسیاهو در یافتن...

 

التماستون می کنم دعام کنین

 

دعام کنین که دست خالی بر نگردم.

 

که به (عهدم و پیمانم ) با آقام عمل کنم.

 

حلالم کنین یاران نیکم ...

 

حلالم کنین....

 

دعاتونو بدرقه راه کسی کنین که تمام دلبستگیش به کرم امام رضای مهربونه...

 

میرم که انشاالله دست پر برگردم.

 

مطمئن باشین برای تک تکتون ...به عنوان کنیزکی که دختر خادم  امام کریمه ...

 

 دعا می کنم.

 

 

فقط می خوا هم اینو بگم : امام مهربونم :

 

 

دل را به دست پنجه ی فولاد می دهم

 

این جا برای هر دل بسته کلید هست...

 

 

 

 

التماس دعا.

 




 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت توسط م.گ.| |

 

شب قبلش تا  دیر وقت درس می خوندم . اونم چه درس خوندنی !

آخه یکی  نبود بگه واحد تابستونی گرفتنت چی بود ؟ اونم این واحد سخت !

شب امتحانم که افتاده شب زایمان خواهرم ، اونم خواهر دوقولوم  !

از نماز صبح دیگه خوابم نبرد. ساعت  6:30  راه افتادم طرف دانشگاه .

ساعت 8 امتحان شروع میشد.

8:30 برگه رو به ممتحن دادم و بال در آوردم طرف بیمارستان آسیا.

ای خدا منو برسون خواهرمو ببینم ...ای خدا نبرنش تو اتاق زایمان تا من ببینمش ...

 ای خدا ...

همین که رسیدم دیدم ای داد بیداد !

خواهرم زیر عمل بود و یکی نبود به من بگه عوض گریه واسشون دعا کن !

همینطور مثل ابر بهار اشک می ریختم و هر چی مامان دلداریم می دادن

من کوتاه نمیومدم که نمیومدم !

خلاصه! پرستار خوش سیمایی آمد و مژدگانی به دنیا اومدن این

نی نی کوچولوی خیس و چروک  به ما داد !

 

 

                                 اولین عکس ملیکا بعد از اتاق زایمان  

 

 


 

 

 

 

خدایا ! پروردگارا ... این چه معجزه ای...چه عشقیه ؟

 

 

 آخه این فسقلی چه فضای بزرگی تو قلب من می تونه باز کنه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

مخصوصا وقتی مثل فرشته ها خوابیده باشه.

 

 

 


 

 

 

 

باور کنین خاله ی ندید بدیدی  بودم و هستم !

 

 موهای ملیکا رو با همه ی گل سر ها می بستم و طفلکم صداش در نمیومد !

 


 

  

 

 آهای خانوم ! باز عینک بزرگترا رو زدی ؟

 

 

ایناهاش ! خودمم دارم !

 


 

 

 

دهه ! واسه چی  رو دیوار نقاشی کردی بچه جان؟!

 

 

 آخ آخ ! اخمشو  نگاه کن !

 

 

آها ! هالا خوشگل شدی !

 


 

 

 

چرا انگشتتو تو خامه ی کیک کردی ملیکا !

 

 

ایندفعه اشکالی نداره ! آخه تولد خودمه !

 

(ببینیمو تعریف کنیم ! )

 


 

 

 

دختر ما یه پرسپولیسیه دو آتیشست !

 

(اعتراف می کنم در این مورد عین خالشه ! )

 

 

اما وقت پای تیم ملی در میونه ! تیمش فقط ایرانه !

 


 

 

خلاصه ...ملیکا خانوم سوار اسب سفیدش شد...

 

 

تو خیالش عروس شهر آزوها شد...

 

( اووووووه چه عروسی ! )

 

 


 

 

خلاصه زمان گذشت

ملیکا بزرگتر و قشنگر شد.

 

 


 

 

 

 

زمستون اومد و ملیکا برف بازی کرد.

 

 

 


 

 

 

تابستو ن از راه رسید و ملیکا آب بازی کرد .

 


 

هر لحظه و هر ساعت و هر روز ملیکا یرای من خاطره است.

 تا این که امروز

ملیکای ما ۵ تا شمع فوت کرد.

 

 

عکس امروز ملیکا 

 

  

 

 

 


 

 از سال ۱۳۸۲ هر سال وقتی  (اول  شهریور )

هزاران ستاره و نور شهاب  از آسمون به زمین می ریختن...

از خودم می پرسیدم :

 " چه اتفاقی اغتاده که آسمونیا می خوان خودشونو به زمین برسونن ؟"

حالا می دونم که اونا به پیشواز مسافر کوچولویی  می آن که  زمینو با قدم های

کوچکش نوازش کرد تا سفر زندیگشو از خویش به خدا شروع کنه .

 

تولدت مبارک عزیز دلم...گل نازم...آرام جانم...شیرین زبانم...فرشته ی آرزوهای من...

 

ملیکای من.

 

 

خاله مر. 




نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody