نی لا
مي شود خيلي راحت از كنارشان رد شد، ولي شما اين كار را نكنيد.
بايستيد.
فقط يك لحظه.
سعي كنيد بشنويدشان.
آن قدر خوب بشنويد كه آرام آرام زبانتان آن ها را زمزمه كند.
سي و چهار مرتبه تكبير - الله اكبر
سي و سه مرتبه الحمدلله
و سي و سه مرتبه سبحان الله
اين ها چند تا از همان جملاتي است كه نبايد ناديده بگيريدشان.
بعضي هايشان آشناترند و بعضي ها غريبه.
ولي مگر فرقي هم مي كند؟
اين كه چند بار مي خواهيد بگوييد با خودتان.
سبحانك لا اله الا أنت إني كنت من الظالمين (ذكر يونس در شكم ماهي)
يا الله
(تكراري به نظر مي رسد؟ با خودتان چند بار بگوييد تا ببينيد چه مي شود.)
يا من له الدنيا و الاخره ارحم من ليس له الدنيا و الاخره
اللهم ارزقنا توفيق الطاعه و املأ قلوبنا بالعلم و المعرفه
يا حبيب من لا حبيب له
لا اله الا الله المَلِكُ الحق المبين

فاطمه يعنی گل ياس نبی ........ احساس طوبی علی
شاخه
هر کسی گمشده ای دارد ،
و ما نیز...
هر کسی دو تاست ،
جز الله
اما فاطمه ...
فاطمه همیشه فاطمه است...
و او نیز تنها بود اما...
حرف هایی هست برای گفتن که اگر دل مشتاقی نباشد،چه سود از گفتن؟
و حرف هایی هست برای نگفتن...
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
...
در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود .
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت.
و خدا تنها بود
و فاطمه ، فاطمه بود...
هر کسی گمشده ای دارد.
و ما نیز.
اما ...
او هيچ نشاني از خاك بر تن نداشت تا قبر او را در خاك جستجو كنيم

یاران آسمانی ام : وقت دعا با دل های پاکتون من را هم دعا کنید .

رقص ملودي ها در حنجره اش مناره هاي همه عبادتگاه ها را به وجد و جنب مي آورد.
انگار همه ی شادی ها در نبضم
و
همه بغض ها درگلويم.
مگر اندوه اينقدر هم زيبا مي شود؟ ذره اي تامل كني، بله. شادي كه به خودي خود زيباست،
قدر مسلم آنچه ظاهري زيبا ندارد، ولي ذاتي پر از زيبايي دارد، اصالت شادي اش بيشتر است.
عمري است از همين تناقض ها، دنبال تازه ها و زيبايي ها مي گردم .
موذن زاده اردبيلي اذان نمي گفت گويي جادو مي كرد
شنيده ايد كه مي گويند فلان كلمه نشسته در فلا ن شعر؟
صداي او هم نشسته است در غروب، نشسته است در اذان
و اذان نشسته در بيات ترك. اي كاش خودش در غروب ننشيند.
پنج شنبه، 5 خرداد 1384 "موذن " پرکشید.


لابلای گیسوانم وزیدی و در گوشم زمزمه کردی حرارت خنکای یک عطر دل انگیز را،
در آن زمان که آب از لابلای انگشتان آسیاب معراج را تجربه ای روزی رسان دارد.
بچرخ !
از کجا آمده ای که اینچنین حرارت ریزش شبنمها داری روی گونه هایم؟از گشودن
کدام سجاده عطر تسبیح را ذکر کردی اینچنین که مست شده ای؟
می آیی...می چرخی...صعود میکنی،پایین می آیی...چه کرده ای باخود؟
مانند بی غمان مست دل از دست داده ای...آه...چه بگویم که از خاصیت نسیم بودن
تو را همین بس که بندگی ما می رسانی و وقتی عازم آمدنی،
نمی دانم چه می شنوی که که مست می کنی و خود را به درختها و کوهها میزنی.
ای رهای معطر! بندگی ام را برسان.بچرخ و صدایم را در ملکوت بچرخان :
عاشقانه دوستت دارم:
پروردگارم...

هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست
دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را
حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند.
خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از
خاطرم برود که عاشق ترین دختر آسمان بودم...
مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا !
آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.
سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین
روزهای زندگی را. این مهربان ترین انسانها را.
یاران آسمانی نازنینم را ....
تمام احساسم را بر گلبرگهای معطر نسترن و مریم می پاشم
و بر قدومتان می ریزم ...

| Design By : Night Melody |


