نی لا
تا حالا شده کس رو ببخشی...همینطوری.
نه به نیت (قرب الی الله )
غرضم اینجا بیشتر کسی هست که ازش زخم خوردی و کینه به دل داری؟
می تونی ازش بگذری؟
نه به خاطر اون یا حتی ثوابش .
به خا طر خودت !
آره! به خاطر خودت...
ای نفس
ای نفس...
امان از من و تو !

شنیده ام:
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز
همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر
كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و
پيامش نيز.
غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي
سوار است. من خدايم را لابهلاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار
شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس
گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي
ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان
بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ
توفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز
داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزكاري من
به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر.
مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخههايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به
نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.
من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است،
راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!
پسر نوح اين را گفت و رفت ..
دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم ؟!

خدای من:
هزار و يک اسم داری و من از آن همه اسم" لطيف"را دوست تر دارم که ياد ابر و ابريشم و
عشق می افتم.
خوب يادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم بس که لطيف بودم
امّا زمين تيره بود کدر بود سفت بود و سخت.
دامنم به سختی دنیا گرفت و دستم به تيرگی اش آغشته شد و من
هر روز قطره قطره تيره ترشدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و ديوار .
ديگر آب از من عبور نمی کند .
حالا تنها يادگاريم از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش
کرده ام .
گريه نمي کنم تا تمام نشود ...
می ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد.
يا لطيف: این رسم دنياست که اشک سنگريزه شود و روح سنگ و صخره ؟
این رسم دنياست که شيشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه ؟
وقتی تيره ايم وقتی سراپا کدريم به چشم می آییم و ديده می شويم اما لطافت هر چيز که
از حد بگذرد ناپدید می شود.
يا لطیف : کاشکی دوباره مشتی...
تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشيدی تا می چکيدم
می وزيدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که نا پيدايی …
يا لطیف :
مشتی ... تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.
آمین.
یا لطیف...

عطر سیب
راز و نیاز های عاشقانه با ارحم الراحمین
ابهت دلاوری و از خود گذشتگی
اعیاد سبز بر شما یاران آسمانی ام مبارک باد.

بوي خاك نم زده
بوي نارنج
عطر سيب
عطر صد ياس رازقی بر سر سجاده .
در طبش اين آخرين ثانيه ها
خلوت مرا مي آرايد...
و حسي مبهم آكنده از غم و لبخندي غريب در رگهايم جوانه مي زند.
اذا وقعت الواقعه...
لحظه به لحظه اوج مي گيرد.
و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین
بدنبال واژه اي بودم تا بتوانم لحظه های عطر آگین به ملکوت را بگونه اي بازگويم...
سراسيمه تمام حاشيه هاي ذهنم را جستم... خواستم حرفي بزنم ،
دیدم پيش از من تمام ناگفته ها را بازگفته بودند.. .
و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال
گرمي احساسم را فراخواندم ... در هرم لطف یار...
والسابقون السابقون....
دست تمنا بر وسعت عشق دراز كردم خود را در وادی عاشقان طفلی نوپا ديدم ..
دستهايم خشكيد ...پس به سوي آسمان بر افراشتم و خدايم را صدا كردم ...
خدايا ...
اي غربت لبريز...وسعت قلبم را از مهر بی توقع آکنده فرما ...
فسبح بسم ربک العظیم
دستهايم بزمين ريخت ... در امتداد قلم ....
و مركب روي سطح كاغذ دويد ...

دعای زیبای ختم سوره واقعه:
تقدیم به همه یارانم.

به کعبه می نگرم . به اين می انديشم که چگونه می توان بی جهتی را در زمين ، نشان داد؟
تنها بدين گونه که تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد ،تا هر جهتی ، جهت نقيض
خود را نفی کند ، وآنگاه ، ذهن ، از آن ، به بی جهتی پی برد . تمامی جهات چند تا است ؟
شش تا... و تنها شکلی که اين هر شش جهت را در خود جمع دارد ، چيست ؟
مکعب... و مکعب ، يعنی همه جهات ، و همه جهات ، يعنی بی جهتی...و رمز عينی آن :
کعبه
و اين است که در درون کعبه ، به هر جهتی نماز بری ، رو به او نماز برده ای . و کعبه ،
رو به همه ، رو به هيچ ، همه جا ، و هيچ جا . همه سوئی يا بی سوئی ،
اما ..... شگفتا ! کعبه ، در قسمت غرب ، ضميمه ای دارد که شکل آن را تغيير داده است ،
بدان جهت داده است . اين چيست ؟ ديواره کوتاهی ، هلالی شکل ، رو به کعبه. نامش ؟
حجر اسماعيل! اينجا خانه هاجر است . هاجر در همين جا ، نزديک پايه سوم کعبه ،
دفن است . و اينجا ، خانه خدا ، ديوار به ديوار خانه يک کنيز ؟ و خانه خدا ،
مدفن يک مادر ؟ و چه می گويم ؟ بی جهتی خدا ، تنها در دامن او ، جهت گرفته است.
کعبه ، به سوی او ، دامن کشيده است . خدای توحيد بر عرش جلال کبريائی خويش ،
تنها نشسته است ، همه کائنات را به ماسوی خويش رانده است ، در ماورای هر چه هست
تنها است. در ملکوت خدائی اش ، يگانه...
اما ... انگار که از ميان همه آفريده های خويش ، دويی را برگزيده است ، شريف ترين
آفريده هايش را ، انسان را ، و از آن ميان ، زن را : و از آن ميان : زن سياهپوست را .
و از آن ميان : زن سياهپوست کنيز را .
در ملت توحيد ، سرباز گمنام را اينچنين انتخاب کرده اند . اما نه ...... انگار که نه ، خدا
ميان بندگانش فرقی قايل نيست و يک مرد ، شريف ترين و برگزيده ترينشان را فخر خويش
قرار داده است . باز هم انسان ، و از آن ميان ، مرد را : و از آن ميان : علی را و از آن
ميان : فرق شکسته خويش را . در ملت توحيد ، سرباز گمنام را اينچنين انتخاب می کنند
. در طواف ، زن . در نماز ، مرد . مگر نه اينکه بايد در بی جهتی او و شهادت به
يگانگی اش به کسی اقتدا کرد ، پس چه کسی بهتر از علی ، که خداوند خود فرق خانه
خويش را شکافت تا ميهمانی عالی قدر را به ميزبانی بنشاند . و چه از اين بهتر ، در لحظه
لحظه نماز خويش ، رو به جانب او ، پشت به فرق شکسته ، توحيد را نجوا کنيم . بنشينيم
به نظاره زيباترين مخلوق او ، بايستيم در کنار او ، در لوای پرچم او. قبله با او معنی و
جهت می گيرد:
علی : مظهر صمديت الله....

میلاد با برکت مولود کعبه ؛ فخر کائنات ، ساقی کوثر ، فاتح خیبر ، امیرالمومن
حیدر
و روز پدر بر تمام یاران آسمانی ام مبارک باد. دست پدران بزگوار را می بوسم.
مخصوصا بابا ی عزیز خودم...

یا حق.
قبله ام گم بود ، نامم گم بود ، سقفی نداشتم...
و
نمی دانم چیزی کم بود یا من کم بودم
و باز نشانه ای دیگر...
نشانه های همیشه
این بار اما رد نشانه ها را می گیرم یا شاید...
از دیاری دور مرا صدا می زنند...
این بار به سوی قبله ای نماز می گزارم که زیبایش بیشتر مرا مجذوب خود کرده.
وصدای تو را می شنوم
مادرم...
صدای تو را می شنوم... از رعد ، از فریاد ، از گریه ، از باران ، از سکوت...
من مسیحی هستم که زاده نشده...
من مفتون هزار معجزه ام...
معجزه تکرار ...
می دانم لحظه نزدیک است...
تاریخ تکرار می شود ...
من متولد می شوم
در حالی که نمی دانستم برای زنده مادن باید نفس بکشم.
در حالی که خاطراتی مبهم از سرزمینی دور ولی آشنا داشتم.
و کودکانی از جنس نور...که منتظر سوار شدن به قطار دنیا بودند.
لحظه است و ایستگاه مکان...
جایی که فقط خودتی و خودت،
از قطار نه ماه پیاده میشوم
سفری خسته کننده...
فقط ثبتش می کنم ...
سوم مرداد
امروز مثبت ترين روز خدا است،
امروز روز تولد من است...
امروز روز تولد من و يك نفر ديگر
...
خواهر دوقولو یم ...
| Design By : Night Melody |



