تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

 

 

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
-        "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
-        "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
-        "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت توسط م.گ.| |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا
 
ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک
 
جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و
 
معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
 
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 
 
 
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر
 
 که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و
 
زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا
 
 نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری،
 
 خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
 

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق
 
چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم
 
می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا
 
هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
 
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه
 
عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این
 
چیز و آن چیز.
 

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که
 
شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق
 
را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر
 
 نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب
 
 خود گذاشته است.
 
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو
 
 برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و
 
برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و
 
 دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی
 
است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و
 
ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی
 
خدا ایستاده است...
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط م.گ.| |

 

 

  نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.

اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.

او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.

اشک هايم را قطره قطره می نويسد.

دعاهايم را يادداشت می کند.

 

آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.

 

به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟مي گويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.

 ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم سرنوشتم را مینوشتم.....

 

فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس...

هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست...

...تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...

 

شب است...

...فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است

و مي نويسم...

...مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ام خواهد گفت...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت توسط م.گ.| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody