تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

 

 

مرا ببخشایید...

این روزها دستانم خیلی خالیست

خالی از هرچه بتوان عشق نامید

دستانم ...

کاش کسی دستانم را می گرفت ...

گرچه این روزها تلاشم این است که زندگی را

 مملو  از عشق و زیبایی ببینم ...

اما ...

انگار چشمانم را میان انبوه روزمرّگی هایم گم کرده ام

.

.

.

مرا ببخشایید...

 

 این همه مقدمه...

 برای این است که می خواهم بگویم:

....

 

بر او ببخشاييد

بر او كه گاه گاه

پيوند دردناك وجودش را

با آب هاي راكد

و حفره هاي خالي از ياد مي برد

و ابلهانه مي پندار

كه حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد

بر او كه در سراسر تابوتش

جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطر هاي منقلب شب

خواب هزار ساله اش را

آشفته ميكند

بر او ببخشاييد


بر او كه از درون متلاشيست


اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات

نور مي سوزد

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي

اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد


زيرا كه مسحور است


زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شماست

در خاكهاي غربت او نقب مي زنند

و قلب زود باور او را


با ضربه هاي موذي حسرت

در كنج سينه اش متورم مي سازند

 

 

 

فروغ عزیز...این راز دل را برا چه کس سرودی...

 

فروغ...تو میدانستی...آخرین کتابی که به من هدیه کرد...

 

 

"کیمیا خاتون بود"؟...

........................................................................................................................................... 

تا حالا شده که یکی رو تا به سر حد مرگ دوستش داشته باشی

 ولی نتونی بهش بگی ؟


تا حالا شده تو زندگیت بخاطر خوشبختی یکی دیگه از زندگی خودت بگذری ؟

تا حالا شده در برابر اینهمه ناملایمات سکوت کرده باشی

و همه چیزو بسپاری دست خدا ؟


 

در زندگي هيچ چيز لذت بخش تر از آن نيستكه كسي انسان را دوست بدارد .

 

 من در زندگي هر وقت فهميدم كه مورد محبت كسي هستم مثل اين بوده است

 

 كه دست خداوند عالم را به شانه خويش احساس كردم .   

 

 

و بگذاريد بگويم كساني يافت ميشوند كه نميتوانند

 سنگيني دست خدا را تحمل كنند .

 

وهستند كساني كه نميتوانند باور كنند سنگيني دست خدا را .

 

 و هستند كساني كه خدا را باور نميكنند .

 

با تمام بي حوصلگي نميدانم چرا ؟ چرا مينويسم وچه ميخواهم بنويسم .

 

 نه كينه اي ،

 

 نه شكايتي .

 

حتي از بس بيحوصلگي گله اي هم نيست .

 

 نه بزرگم و نه ريشه ام به بزرگي ميرسد .

 

 با اين هيچي و پوچي نميدانم چه ميخواهم بنويسم . آنقدر هيچم . انقدر پوچم

 

آنقدر بي حوصله ام كه حتي بهار هم تكمه سبزي به روحم ندوخته است .

 

و بگذاريد بگويم كه سالها قبل از اين با خود عهد كرده بودم كه بس كنم این

 

 رفتاراحمقانه را .

 

دوستي را كه ديگر نه دلي بيازاريم و نه دلمان بيازارند .

 

 سالها قبل از اين فروخته بودم هرچه در بازار دل بود

 

  به دوره گرد چرخ گردون به چند قطر اشك .

 

 

..............................................................................................................
 
خدا براي شنيدن صداي من به فريادم احتياج ندارد

 

ولي من،

 
براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج دارم. 
 

 دیگر نمی نویسم.

حد اقل برای مدتی...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت توسط م.گ.| |

 

 

 

امتحان سختی را می  گذرانم...

 

ای خداوند مهربان من

ای برتر از کلام...

ای والا تر از کلام...

 

...ای پروردگاری که التماس التماس کنندگان...تو را به ستوه نیاورد...

 

...من تو را میخوانم  به نامی که نمی دانم چیست...

ای بر تر از کلام...

ای خدایی که از آنچه خودت ...خودت را وصف کرده ای والا تری

خود دانی و کرامت بی انتهایت...

پدر عزیزم را شفا بده...

 

...آمین...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت توسط م.گ.| |

 

اين يك ماجراي واقعي است:

 سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها '   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

 پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !


 


بر گرفته از مجله ي موفقيت شماره ي 114

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت توسط م.گ.| |

 

داوینچی برای به پایان رساندن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شده بود.

مشکل داوینچی از این قرار بود که میبایست "نیکی" را به شکل "عیسی مسیح "و

 

"بدی" را به شکل "یهودا"   يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصمیم گرفت به  او

خيانت كند، تصوير مي كرد.او كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را

پيدا كند. روزی در یک مراسم همسرایی تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي

از جوانان يافت.

 او جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

سه سا ل گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي

 یهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشارمي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

داوینچی پس از روزها جست وجو،جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در

جوي آبي يافت.

به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند .چون ديگر فرصتي براي طرح

 برداشتن از او نداشت. جوانک  گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است

به کلیسا آوردند. دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي

ازخطوط بی تقوائی گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،

 نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي ازسرش پريده بود،

چشمهايش را باز كرد و

نقاشي پيش رويش را ديد، و باآميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:

                                 "من اين تابلو را قبلاً ديده ام"

داوينچي شگفت زده به او گفت که هنوز این تابلو در معرض نمایش قرار نگرفته

و او چه زمانی تابلو را دیده است؟ جوانک گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه

همه چيزم را از دست بدهم...

 ... موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم  هنرمندي از من دعوت كرد

تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم....

......

نيكي و بدي يك چهره دارند ؛

همه چيز به اين بسته است كه:

 

                  هر کدام چه زمانی بر سر راه انسان قراربگیرند...  

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody