تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

به نام پروردگار جاری در "همیشه "

 

 

آنگونه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد،به یاد من باش

که من همیشه  در یاد تو هستم...                                    پرودگار مهربان  سوره بقره ایه ۱۵۲

 

                                                                  

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند، بسیار کند...

بر آنها که می هراسند،بسیار تند...

بر آنها که زانوی غم بغل میگیرند،بسیار طولانی ...

و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است...

اما برای بر آنها که عشق میورزند،زمان را آغاز و پایانی نیست...    

                                                                                                               شکسپیر

  بسیاری از مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی های بزرگ از دست میدهند...

                                                                                                          پرل س باک

 

 

فلسفه حقیقی آن است که دیدن دنیا را دوباره بیاموزیم...                          

                                                                                                         مرلاو پونتی

    

هیچ چیزی را نمیتوان به کسی یاد داد.اما میتوان به او کمک کرد تا پاسخ ها را در

 درون خود

 بیابد...

                                                                                                                                  گالیله

 هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید زیرا این راه به جایی میرسد که دیگران رسیده اند...

                                                                                                                                   بل     

 

الهی...چگونه تورا بخوانم چرا که من ، (تنها) منم...و چگونه از تو امید بگسلم چرا که تو ...تویی

الهی الهی... اگر از تو نخواهم تا به من عطا بفرمائی ، پس از چه کسی بخواهم تا به من عطا کند؟

الهی الهی... اگر تو را نخوانم تا  استجابتم بفرمایی ،پس چه کسی را بخوانم تا اجابتم کند؟

الهی الهی...اگر به درگاه تو متضرع نشوم تا به من رحم بفرمایی،به چه کسی زاری کنم تا به من رحم کند؟

الهی...دریا را برای حضرت موسی (ع) شکافتی و نجاتش دادی...

از تو میخواهم که بر حضرت محمد و آل او درود و سلام بفرستی و نجاتم دهی از آنچه در ان مانده ام...

و گشایش در لحظه حال به من عطا فرمایی ...بدون مدت...

تنها به فضل و رحمت تو امید وارم....

ای مهربانترین مهربانان.

امام سجا د

 

 

یادمان باشد که جهان و گیتی و هرچه در آن است مدام خلق و نابود و سپس خلق میشود.

زمان برای ما ،همیشه ،لحظه ایست که موسیقی خاموش هستی را در درونی ترین لایه های خویشتن خویش...

بشنویم.

کسی که این موسیقی را میشناسد...زندگی را میشناسد...نام دیگر این موسیقی

خداست...

بانگ گردش های چرخ است که خلق

می سرایندش به تنبور و به حلق...

...خورشید...

در حلقه ای از فجر های بی پایان

مدام در سرزمینهای تازه

خلق میشود...

اکنون زمان توفیق الهی است...

غیر ممکن،وجود ندارد...

چشم بگشاییم...

و

...نترسیم...

 

...آگاه باشیم...

شناور نباشیم...شنا کنیم

 

نجواهای عاشقانه یاس سپید با خورشید طلایی چیست؟

.

.

.

گلهای او...

 

 

    

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

 همیشه تصورم از خدا...یک مرد  بزگ و قوی بود...

 حالا بعد ا این همه سال یه نفر میگه:

 بابای فرشته ها که خداست...

 پس...

 مامان فرشته ها کیه؟

 ....

 خودش جواب خودشو میده...

 مامان فرشته ها هم خداست...

 راستی...ما کجاییم و بچه ها کجا؟...وسعت دید بچه ها آنقدر زیاده که هیچ وقت(حتی در بازی هاشون) برای خدا شکل و قالبی نمی سازن... کاش کمی به خودمون رجوع کنیم وببینیم روزی چند بارخداوند را در قالب های ذهنمان محدود میکنیم؟روزی چند بار برای خدا قید و شرط میگذاریم؟کی فرصت میکنیم اینهمه زنگار را از آیینه ذهن پاک کنیم؟.......

 

۱: عید نور و نرگس مبارک باد. دست همه دوستان و عزیزانم را میبوسم.

۲: به خودم قول دادم اینقدر برای هر چیزی" قالب" نسازم.حتی برای خدا...

۳: ملیکا (خواهر زاده من) معرف حضورتون.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

    ...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

در دوران دانشگاه ، استاد بی نهایت با معلومات و متشخصی داشتم. ایشان از ان دسته استادانی بودند که همیشه روز انتخاب واحد برای گرفتن کلاسشون دعوا میشد... استاد نازنینی که همیشه و هرجا که باشم...یادشون از ذهن من و هیچکدام از دانشجوهاشون پاک نمیشه...

ایشان،مدت 18 سال بود که بچه دار نمیشدند... مدتها نزد پزشکان مختلف تحت معالجه بودند...مدتی این موضوع را رها کردند ولی بالاخره تصمیم گرفتند که به همراه همسرشان که از بزرگان و فرهیختگان جامعه علمی ایران هستند، برای معالجه راهی کشور سوئیس شوند.

 و داستان از همینجا آغاز شد...

شندیم که خانم ...  دو قلو باردار هستند... بعد از دو ماه یکی از دوقلوها از بین رفت و دکترها  با مشکلات زیاد موفق شدند که (قل) سالم را نجات دهند...بعد از 9 ماه پسرک زیبایی به دنیا آمد به نام آرین!

برای اطلاعتون،باید بگم که استاد من آن زمان 42 سال و همسرشون 50 ساله بودند....

بگذریم...

آرین کوچولو 3 ساله شد. بچه ی فوق العاده ای که خانواده اش تمامی لحظاتشان را به تهیه امکانات رفاهی و تربیت او اختصاص داده بودند. آرین  در سه سالگی، فارسی را به راحتی مینوشت و میخواند  برای یادگیری زبان های دیگر هم استعداد بینظیری از خود نشان میداد.

تااینکه...

 شبی مادر و پدر آرین به یک سمینارعلمی دعوت میشوند و آرین را نزد مادر بزرگ می گذارند.مادر بزرگ،برای پر کردن اوقات بچه،ظرفی پر از تیله ها ی رنگی به او میدهد و...آرین یکی از تیله ها را در دهنش میگذارد وتیله به ریه او میرود و از دست مادر بزرگ پیر کاری برای او بر نمی آید و...

بقیه ماجرا را حتما خودتون حدس میزنین،اما باید بگم که عمق فاجعه بیشتر از آن چیزی بود که به ذهن شما خطور میکند...

مراسم عزاداری هم که...گفتنش اینجا جایی ندارد.فقط اینو بدونین که استاد ما(مادر آرین)از لحظه شنیدن واقعه،در بیمارستان بستری شد و پدرش.. انجام تمامی رسوم خاکسپاری را،خود به عهده گرفت...

استاد ما خوب نشد،گروه گروه از دانشجوها،به عیادتشون میرفتند اما ایشان با آرامبخشهای قوی ساعتها را میگذراندند.اما هر چه میگذشت حال ایشان وخیم ترمیشد بسیار کم اشتها شده بودند و فقط با سرم تغذیه میشدند. پزشک معالج نگران حال ایشان شد و یکسری آزمایش کلی تجویز کرد...

نتیجه آزمایشها این بود...استاد من، سه ماه باردار بودند!

و اکنون،آرین دیگری داریم...

 

بر آبی  چین افتاد . سیبی به زمین افتاد.

همهمه ای:   خندیدند . بزمی بود ،برچیدند.

خوابی از چشمی  بالا رفت.این رهرو بی ما رفت.  تنها رفت...

      رشته گسست: من پیچم،من تابم. کوزه شکست...من آبم...

میبویم،بو آمد ،از هر سو، های آمد.هو آمد...من رفتم...

او آمد...

او آمد...

 

خدا را باور کنیم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

       بر عبث میپایم...که به در کس آید ...

 تا که بودیم نبودیم کسی... 

کشت ما راغم بی  همنفسی                                                         

تا که رفتیم همه یار شدند                                      

خفته ایم و همه بیدار شدند...

قدر آیینه بدانید چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست .. .. ..

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

احساسم زمزمه میکنه: عشق از غریزه پیروی نمی کند.من تازه فهمیدم عشق قضیه ایست که قبل از آنکه از آن سر در بیاوری...سرت شکسته میشود! خاصیت اسرار آمیزی دارد.ابهامی شگفت و عجیب است...گاهی خیلی خسیس میشود:مثل آفتاب زمستانی...گاهی نرم و نفس گیر! گاه سبک: مثل بخار روی شیشه ها.گاه سنگین مثل سنگینی غم...

منطقم سر احساس بی چاره فریاد میزنه:ما اسیر باورهایمان هستیم!باورها را خودمان میسازیم.بزرگ میکنیم و آن وقت از هیبتش میترسیم.عشق واژه خیلی ساده ایست!اما میان هجاهایش فضاها و آشوب های بزرگی دارد و ما داریم این فضا ها را تجربه میکنیم.فقط همین!

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

دوست مهربانی برایم گفت:روزی همراه پسر 3 ساله اش، از پله هایی پایین میرفت.ایشان قدمهایش را با پسر کوچکشان هماهنگ کرده بودند...ناگهان وسط پله ها، پسر کوچک شروع به بالا و پایین پریدن میکند. دوست بزرگوار من ،برای اینکه از سقوط فرزندش جلوگیری کند، دست او را محکم میگیرد. پسرکوچولو برمیگردد و در صورت پدر نگاه میکند و آنگاه پدر، ( درد ) را در چهره فرزندش میبیند ....ورنج میکشد اما اگر در آن لحظه دست فرزندش رامحکم نمی گرفت،او سقوط میکرد و....

 

داستان زندگی ما  هم به همین سادگیست...

 

 این پرودگار مهربان است که با نهایت بزرگواری، گامهایش را با ما هماهنگ کرده...اگر جایی  در مسیر زندگی غفلت کنیم،اگر فراموش کنیم آنچه را که میدانستیم...اگر ما هم بالا و پایین بپریم! خداوند،دست ما را محکم میگیرد و نمیگذارد سقوط کنیم...آری! او درد را در چهره ما میبیند و رنج میکشد اما رسا لت الهی اش، مانع میشود که سقوط کنیم  .... وهمیشه... زمان میبرد تا دردها التیام یابند ...

و( هو الحکیم)

 

 

(خداوند تنها نیرویی است که از سکون فراتر میرود و انسان را به ساحل بیداری میرساند)

خدایا بارها دستمان را گرفتی و ما غضبناک شدیم...الهی از سر لطف بینهایت خویش ،ما را ببخش و در لحظه لحظه هایمان با ما باش...)

آمین.

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

 

سلام دوستان مهربونم

این عکس من و خواهرم در 3 سالگیمونه. ما،دوقولوی همسان هستیم،منتها چون من

 کمی زودتر به دنیا اومدم،روی پلاک دستم نوشته شده بود: "قل اول"!

حیات ما با هم آغاز شد. با هم پا گرفتیم. با هم نفس کشیدیم .با هم بزرگ شدیم.

 ما هردومون از یک چیز مشترک خوشمون می اومد و بالعکس. خواهرم الان یه دختر

3 ساله داره که دنیای منه....خاطرات زیادی برای گفتن دارم که اینجا مجالی برای ذکر

 همه اونا نیست.دوست دارم براتون خاطره ای نقل کنم که الان به ذهنم رسیده.

ما کلاس سوم دبستان بودیم و هردومون از یک ضریب

هوشی برخودار... 

یادمه معلممون همیشه شک میکرد که ما توی امتهانامون

 تقلب میکنیم . خرداد ماه بود و امتحان دیکته داشتیم.مدیر

دبستانمون(که یادشون بخیر)

 خواهرموردیف اول  سالن نشوند و منو ردیف انتها...توی اون

 امتحان،هردومون دریک لحظه ودر وسط یک کلمه،

حرف مشترکی را(مثل یک الف) جا انداختیم!

 از اون به بعد بود که ما را از هم جدا نکردن تا دبیرستان...

یک " قل " از دوقولو بودن،قشنگترین احساس دنیاست...

هر کدوم از ما آیینه زنده ی دیگری هستیم.گاهی حرف یا نظری در ذهن دارم

 که روش فکر میکنم  بگم یا نه...همون لحظه،خواهرم عین حرفی که کلی راجع

 بهش فکر کرده بودمو میگه و بالعکس! ما با هم سبز هستیم و

 بی هم غریب.....دوستش دارم...بیشتراز اونچه که بشه

 اسمشو" دوست داشتن" گذاشت...

۱: ما جای همدیگه کم امتحان ندادیم!

۲:با همه نقطه نظرهای مشترکمون کلی هم با هم اختلاف نظر داشتیم و داریم!

۳:( اینو برای دوستایی میگم که منو دیدن):توی عکس سمت چپ من هستم.

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

<< به نام دوست ، که هر چه که داریم از اوست >>

 

و به قول یکی از دوستای خوبم:   اول هر کلام ، سلام . 

 

 سلامی چو عطر خوش آ شنایی....سلامی چو پهنه نیلگون آسمان....

 

و بعد معرفی خودم: "نی لا".

 

"نی لا" در فرهنگ لغت خودم ، سه معنی دارد:

1:دختر آسمانی.

2:دختری که چشمهای آبی رنگ دارد.

3:پهنه گسترده آسمان.

 

این از معرفی ...ولی مهمتر از همه اینه که، نی لا، تصمیم گرفته که گزیده ای از ناگفته هایش را برای دوستانش بنویسه.

نا گفته هایی که  داره در ذهنش غوغا میکنه...

این هم بگم که من ... نه آسمانی هستم و نه چشمهای آبی دارم !

 اما دوستامو به اندازه پهنه گسترده آسمان دوست دارم...آسمانی که تا دورترین افقها، پهنه گسترده و زمینمان را از تمامی جهات احاطه کرده.

دوستامو دوست دارم ، هرجایی که باشند...چه آنهایی که در لحظات نیک و سخت  همراهم بودند و حمایتم کردنند ،چه دوستانی که آگاهانه یا بی غرض، موجب شدند که مسیرم سختت تر و پر از تلاطم بشه...همشونو دوست دارم...چون به من یاد دادند،آنچه باید در همان زمان میاموختم.... با این که سخت بود...

ولی...همیشه...

" آرزویم این است: نرود اشک در چشم دوستانم... هرگز...مگر از شوق زیاد"

" نرود لبخند از عمق نگاهشان  ...هرگز"

و

" به اندازه هر لحظه عاشق...باشید ... به اندازه بیکران آبی آسمان..." (آمین)

 

 

تقدیم به همه دوستانم .

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody